فرض کنید از یک بیماری روانی رنج میبرید که باعث میشود فکر کنید نزدیکترین فرد به شما یک متظاهر است که قصد آسیب زدن بهتان دارد یا باعث می شود متقاعد شوید که کتاب خوردنی است یا بدتر از همه تبدیل به مردهی متحرک شوید. ترسناک است، نه؟
درحالیکه تنها درصد کمی از افراد مجبورند با اختلالات بالا زندگی کنند، این حقیقت که 450 میلیون نفر در سراسر دنیا از بیماری روانی رنج میبرند غیر قابل انکار است. درحالیکه بعضی از اختلالات روانی، مانند افسردگی، به طور طبیعی اتفاق میافتد، بعضی دیگر محصول آسیب مغزی یا سایر صدمات و جراحات است. اگرچه میتوان گفت تمام بیماریهای روانی برای افرادی که آن را تجربه میکنند ترسناک است اما چند اختلال نادر وجود دارد که بهویژه وحشتناکند. در ادامه به توضیح 15 مورد از اختلالات روانی در طول تاریخ میپردازیم که به باور ما از همه ترسناکتر است.
مشاهده بیشتر: بیماری روانی ارثی
سندرم آلیس در سرزمین عجایب
شاید داستان آلیس در سرزمین عجایب کاملا فانتزی باشد اما یکی از عجیبترین تجربه های آلیس شبیه به یک اختلال ترسناک روانی است. سندرم آلیس در سرزمین عجایب، که سندرم تاد هم نامیده میشود، باعث میشود محیط پیرامون فرد پریشان به نظر برسد. درست همانطور که جثه ی آلیس از خانه بزرگتر میشد، افراد مبتلا به سندرم آلیس در سرزمین عجایب صداها را بلندتر یا ضعیفتر از واقعیت میشنوند، اشیاء را بزرگتر یا کوچکتر از واقعیت میبینند و حتی درک دقیق بافت و زمان را از دست میدهند. این اختلال رعب انگیز، که مثل تجربه ی خوردن LSD بدون مصرف مواد است، حتی تصویر خود فرد را هم متزلزل میسازد. خوشبختانه، سندرم آلیس در سرزمین عجایب بسیار نادر است و در اکثر موارد روی افراد بیس سالهای تاثیر میگذارد که سابقه ی مصرف مواد یا تومور مغزی دارند.
سندرم دست بیگانه
اگرچه سندرم دست بیگانه اغلب در پیرنگ داستانهای ترسناک مورد استفاده قرار میگیرد، ولی صرفا محدود به دنیای تخیل نمیشود. افراد مبتلا به این اختلال ترسناک، ولی خوشبختانه نادر، کاملا کنترل دست یا یک عضو بدن خود را از دست میدهند. در اغلب موارد عضو غیر قابل کنترل بدون اختیار فرد ذهن را تحت سلطه ی خود در می آورد و این افراد گزارش داده اند که عضو «بیگانه» تلاش میکند خود فرد یا دیگری را خفه کند، لباس را پاره کند یا تا جایی بدن را بخاراند که خون بیاید. در اغلب موارد سندرم دست بیگانه در بیماران مبتلا به آلزایمر یا کروتزفلد جاکوب یا درنتیجه ی جراحی مغز هنگام شکافته شدن دو نیمکره ظاهر میشود. متاسفانه، این سندرم هیچ درمانی ندارد و افراد مبتلا به آن اغلب دستان خود را مشغول نگه میدارند یا از دست دیگر خود استفاده میکنند تا دست بیگانه کنترل شود.
آپوتمنوفیلیا
این وضعیت که اختلال تمامیت بدن و اختلال هویت قطع هم نام دارد، یک نوع اختلال عصبی است که فرد در آن میل شدیدی به قطع یا آسیب رساندن به عضو سالم خود دارد. اگرچه اطلاعات زیادی درمورد این اختلال عجیب و ترسناک در دست نیست، باورها بر این است که در اثر بروز آسیب در نیمه ی راست مغز رخ میدهد. از آنجاییکه اکثر جراحان طبق درخواست فرد مبتلا به آپوتمنوفیلیا حاضر به قطع عضو سالم نیستند، افراد مبتلا به این اختلال حس میکنند مجبورند که خود دست به کار شوند- که سناریوی خطرناکی است. کسانیکه به واسطه ی پزشک دست به قطع عضو زده اند، حتی بعد از جراحی نیز از تصمیم خود راضی هستند.
بونتروپی
افرادی که از اختلال روانی بسیار نادر اما ترسناک بونتروپی رنج میبرند باور دارند که گاو هستند و اغلب این باور تاجایی پیش میرود که مانند گاو رفتار میکنند. حتی گاهی این افراد در مزرعه و کنار دیگر گاوها مشاهده میشوند که چهار دست و پا راه میروند و طوری علف میچرند که انگار عضو واقعی گله هستند. به نظر میرسد این افراد نسبت به عملکرد خود آگاه نیستند و این امر باعث شده محققان به این باور برسند که این اختلال عجیب روانی ناشی از رویا یا حتی هیپنوتیزم است. جالب است بدانید که به باور برخی در انجیل هم به این بیماری اشاره شده زیرا مسخ شدن پادشاه بخت النصر و علف خوردن او مثل گاو نر را توصیف میکند.
مشاهده بیشتر : دکتر تخصص اعصاب و روان
توهم کاپگراس
نام این اختلال برگرفته از نام یک روانپزشک فرانسوی، جوزف کاپگراس، است که به نظریه ی توهم همزاد علاقه داشت. فرد در این اختلال روانی باور دارد که جای اطرافیان او با متظاهران عوض شده است. به علاوه، معمولا این متظاهران قصد دارند به فرد صدمه بزنند. مثلا، یک خانم 74 ساله مبتلا به توهم کاپگراس کمکم به این باور رسید که یک متظاهر جای همسرش را گرفته و میخواهد به او آسیب برساند. اختلال کاپگراس نسبتا نادر است و اغلب بعد از بروز آسیب به مغز یا در کسانیکه دچار زوال عقل، شیزوفرنی یا صرع هستند دیده میشود.
لیکانتروپی بالینی
افراد مبتلا به این اختلال مانند کسانیکه دچار بونتروپی (که در بالا توضیح داده شد) هستند، باور دارند که میتوانند تبدیل به حیوان، گرگ و گرگنما، شوند (البته گاهی دیگر گونه های حیوان هم شامل این اختلال میشود). افراد مبتلا به لیکانتروپی بالینی همراه با این باور، کم کم شبیه به حیوان رفتار می کنند و اغلب در جنگل و سایر مناطق پردرخت قایم میشوند یا زندگی میکنند.
توهم کوتارد
توهم کوتارد با علاقه ی طبیعی به سریال مردگان متحرک و دیگر عناصر گرایش فعلی به دنیای زامبی ها فرق میکند. فرد مبتلا به این اختلال ترسناک معتقد است که به معنای واقعی کلمه مردهی متحرک یا شبح است و بدنشان دارد میپوسد یا تمام خون و اندام داخلی خود را از دست داده. احساس پوسیدگی بدن بخشی از توهم است و تعجبی نیست که بسیاری از افراد مبتلا به توهم کوتارد دچار افسردگی شدید میشوند. در بعضی از موارد، این توهم باعث میشود فرد خودش را از گرسنگی بکشد. نخستین بار یک عصب شناس به نام جولز کوتارد در سال 1880 این اختلال ترسناک را معرفی کرد. البته خوشبختانه، ثابت شده که توهم کوتارد به شدت نادر است. مشهورترین مورد توهم کوتارد در هائیتی اتفاق افتاد و مردی در آنجا کاملا باور داشت که در اثر ایدز جان خود را از دست داده و در جهنم به سر میبرد.
سندرم دیوژن
معمولا از این سندرم با نام «احتکار» یاد میشود و یکی از اختلالات روانی است که بیشتر از بقیه برداشت اشتباهی از آن شده است. این سندرم که نام خود را از فیلسوف یونانی، دیوژن از سینوپه (که به طرز طعنه آمیزی مینیمالیست بود)، گرفته، معمولا با علائمی نظیر میل شدید به جمع کردن کالاهای به ظاهر تصادفی شناخته میشود که فرد بعدا به آنها وابستگی عاطفی پیدا میکند. افراد مبتلا به سندرم دیوژن علاوه بر احتکار غیر قابل کنترل، اغلب نسبت به خود و دیگران به شدت بی توجه میشوند، ترک اجتماع میگویند و از رفتار و عادت خود شرم نمیکنند. این اختلال در بین سالمندان، افراد مبتلا به جنون و کسانیکه در یک مقطع از زندگی طرد و ترک شدند یا محیط خانوادگی ثابتی نداشتند شایع است.
اختلال تجزیه ی هویت
اختلال تجزیه ی هویت (DID)، که در گذشته اختلال چندشخصیتی نامیده میشد، یک بیماری روانی وحشتناک است که در فیلم و سریال بسیار به آن برمیخوریم اما به شدت اشتباه درک شده است. به طور کلی، کمتر از 1% از افراد مبتلا به اختلال تجزیه ی هویت 3-2 شخصیت دارند (و گاهی بیشتر). این افراد مرتبا بین شخصیتهای خود در گردشند و ممکن است چند ساعت یا چند سال روی یک شخصیت ثابت بمانند. ممکن است هر زمان و بدون هشدار قبلی بین هویتهای خود جابه جا شوند و متقاعد ساختن فرد به این که مبتلا به این اختلال است تقریبا غیر ممکن می باشد. به همین دلیل، افراد مبتلا به اختلال تجزیه ی هویت نمیتوانند زندگی عادی داشته باشند و معمولا در تیمارستان زندگی میکنند.
اختلال ساختگی
اکثر افراد با اولین نشانه های آبریزش بینی از فکر به سرماخوردگی یا بیماری احتمالی به خود میلرزند اما افراد مبتلا به اختلال ساختگی اینطور نیستند. دغدغه و میل به بیماری ویژگی این اختلال ترسناک است. درواقع، اکثر افراد مبتلا به اختلال ساختگی عمدا خودشان را مریض میکنند تا خدمات درمانی دریافت کنند (این مورد با خودبیمارانگاری فرق دارد). گاهی افراد صرفا خودشان را به مریضی میزنند، حیله ای که شامل داستانهای من درآوردی، فهرست بلندی از علائم و رفتن از یک بیمارستان به بیمارستان دیگر میشود. این دغدغه ی بیماری اغلب ریشه در آسیب روحی در گذشته یا بیماری جدی دارد. اختلال ساختگی کمتر از 5% از جمعیت کلی را تحت الشعاع قرار میدهد و اگرچه درمانی ندارد اما اغلب با روان درمانی قابل کنترل است.
سندرم کلوور-بوسی
فرض کنید میل به خوردن کتاب داشته باشید یا بخواهید با ماشین رابطه ی جنسی برقرار کنید. این مورد در رابطه با افراد مبتلا به سندرم کلوور-بوسی حقیقت دارد. سندرم کلوور-بوسی یک اختلال روانی ترسناک است که با علائمی نظیر از دست دادن حافظه، میل به خوردن اشیای غیر خوراکی و جاذبه ی جنسی نسبت به اشیای بیجان مانند اتومبیل شناخته میشود. تعجبی ندارد که این افراد اغلب در تشخیص اشیاء یا افراد آشنا به مشکل برمیخورند. تشخیص این اختلال روانی ترسناک دشوار است و به نظر میرسد درنتیجه ی آسیب شدید به حافظه ی موقت مغز رخ میدهد. متاسفانه، درمانی برای سندرم کلوور-بوسی وجود ندارد و فرد مبتلا به آن اغلب تا پایان عمر در این وضعیت باقی میماند.
اختلال وسواس فکری-عملی
اگرچه اسم اختلال وسواس فکری-عملی (OCD) به گوش خیلی ها خورده و اغلب مورد تمسخر قرار میگیرد، تعداد کمی به درک کامل نسبت به آن رسیده اند. این اختلال به طرق مختلف نمود پیدا میکند اما اغلب با علائمی مانند ترس شدید، اضطراب و نگرانی های مداوم همراه است. افراد مبتلا به این اختلال تنها از طریق تکرار اعمال، مانند دغدغه ی تمیزکاری، میتوانند از شر چنین احساسات طاقت فرسا خلاص شوند. بدتر از همه اینکه، این افراد اغلب نسبت به غیر منطقی بودن ترسهای خود آگاه هستند اما این آگاهی چرخه ی تازهای از اضطراب را به دنبال می آورد. این اختلال تقریبا 1% از جمعیت را تحت الشعاع قرار میدهد و اگرچه دانشمندان از علت دقیق آن مطمئن نیستند، باورها بر این است که مواد شیمیایی مغز از عوامل موثر در بروز این اختلال است.
سندرم پاریس
سندرم پاریس یک اختلال روانی عجیب و موقتی است که باعث میشود فرد هنگام مسافرت به شهر پاریس کاملا اختیار خود را از دست بدهد. جالب است بدانید به نظر میرسد این اختلال در بین مسافران ژاپنی بیشتر شایع باشد. از بین تقریبا 6 میلیون مسافر ژاپنی که سالانه از پاریس دیدن می کنند، 2-1 جین دچار اضطراب شدید، زوال شخصیت، زوال واقعیت، افکار آزاردهنده، توهم و هذیان های دقیقی میشوند که خبر از سندرم پاریس میدهد. پزشکان تنها میتوانند دلیل این اختلال را حدس بزنند. از آنجاییکه اکثر افرادی که دچار سندرم پاریس میشوند سابقه ی اختلال روانی ندارند، سرنخ اولیه این است که چنین اختلال ترسناک عصبی در اثر موانع زبانی، خستگی جسمی و روحی و واقعیت پاریس در مقایسه با ورژن ایده آل آن اتفاق میافتد.
مشاهده بیشتر : دکتر تخصص روانشناس
فراموشی تکراری
این اختلال بسیار شبیه به سندرم کاپگراس است اما افراد مبتلا به فراموشی تکراری به جای همزاد قائل شدن برای دیگران، باور دارند که یک موقعیت تکثیر شده. این باور به روشهای مختلف نمود پیدا میکند اما فرد مبتلا همیشه معتقد است که یک موقعیت همزمان در دوجا وجود دارد. اصطلاح «فراموشی» تکراری نخستین بار در سال 1903 توسط عصب شناسی به نام آرنولد پیک برای معرفی بیمار مبتلا به آلزایمر مورد استفاده قرار گرفت. این وضعیت امروزه بیشتر در افراد دچار تومور، جنون، آسیب مغزی یا سایر اختلالات روانپزشکی مشاهده میشود.
سندرم استندال
سندرم استندال یک بیماری روان تنی است که، خوشبختانه، ظاهرا موقتی است. زمانیکه فرد در یک مکان یا سایر محیط ها در معرض هنر زیاد قرار می گیرد که بسیار زیباست، این اختلال رخ میدهد. افرادی که ابتلا به این اختلال عجیب و در عین حال ترسناک را تجربه کرده اند میگویند که ناگهان ضربان قلبشان بالا میرود، دچار اضطراب شدید، گیجی، سردرگمی و حتی توهم میشوند. نام سندرم استاندال برگرفته از نویسندهی قرن نوزده فرانسه است که تجربیات خود بعد از سفر به فلورانس در سال 1817 را با جزئیات شرح داده.
[sibwp_form id=6]










من دکتر روانپزشک گفته شخصیت مرزی با دوقطبی نوع دوم و وسواس فکری دارم ۷ ماهه تو ۵ تا جلسه و تغییرات دارو تحت درمان هستم متاسفانه دوبار خود.کشی ناموفق داشتم و خود.زنی های شدید الان داروهای هالوپریدول ۵ لیتیوم ۱۲۰۰ و کلونازپام ۲ با لاموتریژن ۳۰۰ میخورم یکم آروم شدم و نوسان خلقم کمتر شده
من داعم بی دلیل استرس دارم از هر چیزی که ندونم بعدش چی میشه میترسم و این شامل فکر به اینده هم میشه داعما با خودم حرف میزنم و خودم جواب حرفایی که گفتمو میدم یجور سرخوش بودن همیشگی رو تجربه میکنم و برعکس بی دلیل احساس غم و افسردگی میکنم یکم دربارش تحقیق کردم بنظرم ممکنه دو قطبی باشم اما مطمئن نیستم و اعتماد بنفس خیلی پایینی دارم تنهایی نمیتونم برم بیرون یا برم جایی از تنها رفتن تو مکان های شلوغ میترسم و نمیتونم تنها برم خرید یا با ادم غریبه ای حرف بزنم بعضی وقتا دلم بی دلیل دلم میخواد خوپمو بکشم ولی همون طور که گفتم چون نمیدونم بعده مردن چه بلایی سرم میاد میترسم و نمیتونم انجامش بدم
سلام همون یارو اولی هستم الان تحت درمانم و بهتر شدم بیماری من وسواس فکری شدید هست بعد شیش سال درگیری دو توصیه دارم یکی اینکه بدون دارو درمانی اصلا نمیشه بهبود پیدا کنید خیلی سخته و دوم اینکه قهوه تیره نخورید چرا که به شدت باعث وسواس و عصبیت و اضطراب و کابوس و بدبینی و زردی رنگ چهره و ضعف کلی بدن و لاغری و بی خوابی و مشکلات گوارشی میشه که همش رو مخه
سلام ،من یه دختر 23ساله هستم که الان پنج ساله ازدواج کردمشوهرم دوبار طلاق گرفته و من سومی ام اون الان 35سالشه،من نمیدونم چم شده اصلا از شوهرم خوشم نمیاد یعنی خیلی اذیتم میکنه بهم خیانت میکنه و منو عذاب میده و من با این که ازش متنفرم نمیتونم ازش طلاق بگیرم اون یه ادم عصبی و خسیس و بشدت عوضی ،من و اون اصلا نمیتونیم حتی یه کلمه باهم حرف بزنیم،اخه اون همش منو مسخره و تحقیر میکنه من بشدت زود رنج شدم زود قهر میکنم و اشکم دم مشکمه اصلا به من اهمیت نمیده و من از این کارش بشدت رنج میبرم ولی از طرفی طاقت دوریشو ندارم و نمیتونم ولش کنم راستش بخاطر پسرمم هست الان اون سه سالشه و خون من میسو فونیا هم دارم و از صدای غذا خوردن و اب خوردن و خلاصه هر چیزی که عصبیم کنه متنفرم واقعا نمیدونم چیکار کنم حالم خیلی بده اصلا نمیتونم بخندم همش حس میکنم اگه بخندم اتفاقای بدی قراره بیفته لطفا اگه کسی میدونه باید چیکار کنم کمکم کنه
من گوشت دهنم رو میکنم و خونم رو میخورم و پوست دور ناخونام هم میخورم یا میکنم جدیدا پوست انگشتام هم میکنم با ناخون هام و اینکه وقتی دعوا میشه یه صداها خیلی زیاد میره بالا یه جوری میشم تحت فشار قرار میگیرم و پشت دستم رو چنگ میندازم تا حدی که خون بیاد برای ارومدشدنم نمیدونم چیکار کنم بعد وقتی که خیلی تحت فشار قرار میگیرم و لرزش شدیدی میگیرم در حدی که یه بار مامانم نکرانم شد و فکر کرد که تشنج کردم،درحالی که تشنج نکرده بودم و اینکه وقتی عصبی میشم کنترلم دست خودم نیست این حس رو میده که انگار من دارم از عقب دعوا رو نگاه میکنم و اون شخصی که دعوا میکنه من نیستم بعد دعوا هم که آروم میشم چیز زیادی از دعوا یادم نمیاد و حدود یکی دو روز بعد دیگه اصلا یادم نمیاد که توی دعوا چی گفتم، میشه کمکم کنید؟
مشکلم در مورد مادرم است. از زمانی که از آموزش و پرورش بازنشسته شد حدود پانزده سال پیش، کم کم شروع کرد برای خودش توهم زدن و ما (من و پدرم) شاید ده سال بعدش متوجه قضیه شدیم. برای خودش از محل شغل قبلی داستانی درست کرد و در این داستان چند نفر دشمن از محل شغل قبلی انتخاب کرد که سعی دارن زندگی اش رو خراب کنن. کم کم برای همه چی تو ذهنش جواب پیدا کرد و من و پدرم را هم متهم کرد این دشمنها به شما هم نفوذ کرده اند و شما نمیفهمید و من متوجه هستم. وقتی ما متوجه موضوع شدیم که همه چیز را به صورت علنی میگفت و حتی کمی هم شک در گفته هایش نداشت. کم کم هر اتفاقی می افتاد به این قضیه وصل می کرد. پست چی می آمد ، میگفت فرستاده اند. تلویزیون کسی حرف نیزد میگفت فرستاده اند و هزاران هزار برنامه دیگر. در کنار این کارها به اختلال احتکار هم رو آورد و خانه مان کم کم پر میشد از زباله و آت و آشغال. پدرم چند سال پیش فوت کرد و من ماندم تنها. گفتم شاید کمی سر عقل بیاید . دقیقا برعکس شد و همه کارهایش با شدتی چندین برابر جلو رفت. خانه مان پر از زباله و آشغال شده است. در فامیل و همسایه کلا عزلت نشین شده ایم و با این وضع کسی با ما هیچ ارتباطی ندارد. از خواهرها و خویشان خودش هم کسی حتی حالش را نمیپرسند چون میترسند حرفهای بی احترامی و زننده بشنوند. خودش به هیچ عنوان بیماری را قبول ندارد. بسیار خسته شده ام و از زباله ریختن هم خسته شده ام. چون هر چه بیرون میریزم باز مدتی بعد همه جا پر میشود. کاملا اعتماد به نفسم از بین رفته و تا وارد خانه میشوم انگار وارد یک زندان شده ام. کلا فکر و ذهنش به زباله و کارهای عبث مشغول است. نه توانایی ول کردنش را دارم و نه طاقت ماندن کنارش. به هیچ عنوان دارو مصرف نمیکند. خودم بارها روانپزشک رفته ام و انواع داروهای روانی مصرف می کنم ولی ایشان هیچ چیز را قبول نمیکند. واقعا به بن بست رسیده ام و کاری از دستم برنمیآید. ممنون میشوم کسی راهنمایی کند.
سلام اگر میشد با یه روانشناس صحبت کنین ازش خواهش کنین که اون بیاد خونتون و اون شروع کنه ارتباط گرفتن با مادرتون خبلی خوب میشد
بنده افسردگی شدید دارم. اما گاهی اوقات به طور غیر عادی پر انرژی هستم. عاشق خون هستم و گاهی به خودم آسیب میزنم. مثلاً یک مدت مسواک نمیزنم، بعد با مسواک بدون خمیردندان انقدر میکشم که خون میاد. وقتی دندونم میافته دهنم رو نمیشورم و کاری میکنم خون از دهنم بیرون بریزه چون به نظرم باحال میشه. خیلی وقت ها به کشتن بقیه فکر میکنم. گاهی وقتی چیزی مثلاً لیوان دستمه میگم نکنه بیافته رو سر کسی یا میترسم نکنه کسی که خوابیده رو لگد کنم. تو دعوا ها زیاد حرف نمیزنم و بیشتر کتک کاری رو دوست دارم. معمولاً آروم هستم ولی فقط کافیه یک نفر رو خط قرمز هام پا بیاره واقعا از کنترل خارج میشم. وقتی به دیگران کمک مالی میکنم یا یه چیزی بهشون میدم احساس بدی بهم دست میدهد و از کسی که بهش کمک کردم بدم میاد. عاشق شخصیت هایی هستم که به دیگران آسیب میزنن و میخندن.
بیماریت جو گرفتیگه همین
سلام.
من ترس از این دارم که بلایی سر کسی بیارم،مثلا میترسم چیزی پرت کنم سمت کسی یا کسیو خفه کنم،اینقدر اذیت میشم که دوبار خودکشی ناموفق داشتم.
آقا این زیر مجموعه وسواسه من خودم هم دوست داشتم بقیه رو بزنم هم خودمو برا همین میترسیدم بنظرم پیش روانپزشک بری اول بهتر جواب میگیری تا روانشناس
کلن با خودم درگیری دارم استرس و اضطراب دارم بعدشم کلن رفتارام عادی نیست کلن عادی رفتار نمی کنم باید چیکار کنم مشکلم حل بشه تورخدا کمک کنید
بعد استرس اظطراب زیادی دارم و کلن درگیری دارم با خودم باید چیکار کنم اصلن رفتارام عادی نیست در کل عادی رفتار نمی کنم
نمیدونم چرا من پبش خودم احساس خود درگیری دارم واقعن اصلن عادی نیست رفتارام باید چیکار کنم حل بشه
من حدود ۲۵ سال است که دچار تریکوتیلومانیا شدم هر درمانی که بگین انجام دادم ولی بازم اثری ندیدم
من هیچوقت لبخند به صورتم نمیاد و سرد ترین و تنها ترین آدم هستم ولی بدنم خیلی خوبه
ایا این بیماری است
من مولا دارم عادی با ی نفر حرف نیزنم بهو حالم بد میشه یهو عصبی میشم بهو ناراحت میشم یهو گپشه گیر یهوصداها برام اذبت کنندن و دلم مبخاد تنها باشم چرا
مولا میبینی دارم میخندم یهویی ناراحت میشم همون لحظه دارم با یکی حرف میزنم یهو عصبی میشم داد میزنم حوصلشو ندارم
پارتنرم تو خواب بجای اسم من صدا کرد مریمم و میخواست منو بقل کنه و اینجوری به اسم دیگه صدا کرد ولی ازش پرسیدم مریم کیه؟ قسم خورد که من اصلا مریم نمیشناسم.میشه توضیح بدید یکم راهنماییم کنید .آیا ممکنه اسم کسی که در بیداری نمیشناسه رو توی خواب با میم مالکیت صدا کنه؟
پارررتنررررت؟
خاک تو سر خودتون وپارررررتنرتون . بنیاد خانواده را نابود کردید.
من یه نوع ترس دارم اما نمیدونم اسمش چیه مثلا وقتی دوستم میخاد بغلم کنه یا کسی دستشو سمتم دراز میشه خودم را ناخودآگاه عقب میکشم کسی میدونه چه نوع بیماریه؟
کاش فقط مشکل تو ذهنمون بود ولی زندگیه عادی داشتیم اگه فقط ذهن بود شاید باهاش کنار میومدیم ولی زامبی های بیرونم یه مشکله آخه
شما رو به خدا قدر سلامتیتون رو بدونید شکرش رو بجا بیارید تا از کفتون بیرون نشه
به شدت خجالتی و کم رو شدم خیلی ترس و وحشت دارم خیلی آرزوی مرگ میکنم
از همه بدتر اینکه خودم نیستم ولله آرزو مونده به دلم که یک روز خودم باشم تمام اخلاقم و حالاتم مال خودم باشه چند هفته ای یبکار به اندازه ده دقیقه که به خودم میام چنان ذوق میکنم که خدا میدونه یعنی جگر سوخته ی حال عادی خودمم که توفیق نمیشه خلاصه قدر بدونید شکر کنید شیر مادر
آلن خودت بودی اینو نوشتی یا اون یکی
این علایم برای کم شدن آهن خون هست
چند وقتی قرص آهن مصرف کنید رفع میشه
منم مثلللل توام
یه چیز جالب هم اینکه رفتارم توی خونه و اجتماع کاملا عادی به نظر میاد و میگم مریضم از شدت تعجب میخندن بم چون ملموس نیست این دردسر
که باز هم وضع رو بدتر میکنه
لطفا از پیام های مکرر نرنجید تخلیه میشم دمتون گرم